جقدر دلگیرم امروز بی دلیل...

چقدر دلگیرم امروز بی دلیل

دلم از هیچ هم می گیرد انگار

تلخ شده ام ، روحم دارد تنهایم می گذارد، می رود چون بهانه جو شده ام ، دلش تنی دیگر می خواهد ، تنی که لبهایش فراموش نکنند زیباتر می شوند با لبخند ، تنی که وقتی چشم می دوزد به بی نهایت فردا آه نکشد ، تنی که خسته نشود از همین اندک روزمرگی

دلم می سوزد برای روحی که زندانی شده میان این پوست و گوشت ، دلم خاکستر می شود و کاری برنمی آید از دستهای تنهایم

بغض دارد دیوانه ام می کند ، سوگند خورده ام که چتری باشم برای گونه های سردم تا باران آزارشان ندهد ، نمی گذارم بشکند این بغض پر درد ، دیگر تمام شد تمام اشکهای بی دلیل، باید مدرک محکمی باشد تا قاضی چشم را راضی کنم به باریدن

چقدر دوست نمی دارم خود را امروز

چقدر غمگینم و چقدر دلم می خواهد پای روزگار را باز کنم به هی هی گفتن هایم

دلم از هیچ گرفته و شاید تقصیر این ابرهای نیمه کاره است و شاید تقصیر خورشید است که می رود و شاید  تقصیر خواب بی هنگام امروز است و شاید .....

هیچ کس مقصر نیست ، مقصر دلی است که تنگ می شود و خط خطی می کند لحظه ها را ، یک خط دو خط سه خط ...... هزار خط

کسی می داند مرگ چگونه می آید ؟ بی هیچ دلیل دلم می خواهد تمام شوم...

/ 0 نظر / 9 بازدید