انتظار

 باز عصر جمعه فرا رسید...

 به یاد آن روزها می افتم که در کنارم بودی و من باز هم در عصر جمعه احساس دلتنگی می کردم وای به حال امروز که تنهای تنها باید این عذاب را تحمل کنم...

یاد آن روزها می افتم که عاشقانه در برت بودم و ثانیه هایم را با تو به جلو پیش می بردم.کاش می شد دوباره تو را در دستانم احساس می کردم و از باغ لبانت گلی بر می چیدم وای الان در حال دیدن آن گلهای پرپری هستم که از باغ تو چیدم و در دشت خاطراتم رها کردم...

کاش می شد احساس دلتنگی ام را درمیافتی و اینقدر بر عذاب من نمی کوشیدی. می گذاشتی که دوباره عطر نفسهایت در سرسرای این خانه بپیچد و مرا دوباره سرمست جلوه ی خویش نمایی...

ولی

چه سود!!!!!

 تو که مدتهاست که مرا فراموش کرده ای و یادم را در گور لحظاتت دفن کرده ای...

حال که مرا در تابوت نهاده ای دستانم را بیرون گذار که همه بدانند که هیچ از دنیا با خود نبرده ام،چشمانم را باز بگذار که همه بفهمند که چشم انتظار تو رخت سفر از این دنیا بربستم...

کاش می شد پرستوها از تو برایم می خواندند و قاصدکها از تو برایم خبر می آوردند. از تو خبر می آوردند و چشم انتظاری ام را پایان می بخشیدند...

به خدا می خواهمت چو روز نخستین ولی چه سود!!!!

 چه سود که فاصله ها بین من و تو پادشاهی می کنند...

دلم می خواست لشگر می کشیدم و بر پارشاه فاصله ها حمله می بردم ولی اگر بر آن پبروز می شدم در برابر تو چون لشگری شکست خورده بیش نبودم. کاش در این روز مقدس خداوند بر ارزویم جامه ی عمل می پوشاند و داستان دلتنگی ام را پایان می بخشید.

 

/ 0 نظر / 4 بازدید